تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon
1 - جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه كنید.
2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیزچیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره‌ی آرامش است، با زور نمی‌توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید
3- افراد آرام به خود می‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی‌توان كرد،آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می‌برند.
4- وقتی احساس می‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است و جای خالی درآن نیست، با قدم زدن، آن‌ها را پاك كنید
.   


ادامه مطلب


نوع مطلب : آنچه من می دانم ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon
درد من تنهایی نیست؛ بلكه مرگ ملتی است كه گدایی را قناعت؛بی عرضگی را صبرو با تبسمی بر لب این حماقت را حكمت خداوند می نامند. گاندی




نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

 

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه


 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می كشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

حتما ادامه مطلب رو هم بخونین تا به مقصد برسین



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 مرداد 1389 :: best

عیسی(ع) از بیابانی می گذشت که ناگهان بارانی تند باریدن گرفت. او رفت و در میان لانه شغالی پناه گرفت. اما از آسمان ندا آمد که : (( از لانه آن شغال بیرون برو که توله هایش با بودن تو نمی آسایند))
عیسی شگفت زده سر به سوی آسمان گرفت و گفت : (( خداوندا! بچه شغال جا و پناهی دارد و فرزند مردم آواره بیابان هاست))
ندا آمد که: (( شغال لانه دارد. اما چنین معشوقی ندارد که او را از خانه اش براند. تو را چه باک که اگر خانه ای نداری مرا داری! ))





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 خرداد 1389 :: best

از فردا به مدت 24 روز به دوره آموزشی در شهر خوشگل یزد می رم، نمی دونم چه شرایطی واسم پیش میاد اما می دونم هرچقدر هم شرایط سخت  باشه میشه تحملش کرد و شاد بود این کاملا به دید آدم بستگی داره....اینترنت لپ تاپم رو راه انداختم سعی می کنم اونجا که هستم بیشتر بنویسم،اگر که فرصتی باشد...
نمی دونم اما بدجوری دلتنگم،به هرجا و هرکس که نگاه می کنم دلتنگیم بیشتر میشه...
ما همه خوابیم و وقتی یه تغیر توی زندگیمون ایجاد میشه یکم از خواب بیدار می شیم اما دوباره به خواب خوش میریم و جوری زندگی می کنیم که انگار همیشه همین طور خواهد بود.
 اما بی شک هر چیزی رو که می بینیم یه روزی دیگه نیست و تعداد دیدارهای ما محدود....
امشب بدفرم فلسفی شدم می خوام شعر بگم اما حیف که بلد نیستم...!





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389 :: best
زندگی فرصت بس کوتاهیست...
تا بدانیم که مرگ...
آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...
مرگ هم حادثه است...
مثل افتادن برگ...
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...
نفس سبز بهاری جاریست





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 64 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   



مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :