تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
جمعه 30 بهمن 1388 :: best

آقا ما نفهمیدیم این فوب خلیج فارس چه صیغه ایه ! و آقایون اینو از کجاشون در آوردن و کی اینا رو به آقایون دلسوز یاد می ده؟
حتما شما هم شنیدین که از سال دیگه مردم ایران باید بنزین رو به قیمت فوب خلیج فارس!!! بخرن! چه معنی داره بنزینی که خارج گرون تره تو ایران ارزون تر فروخته بشه؟ ایرانی آفریده شده تا دهنش سرویس بشه! تا بنزین رو به قیمت جهانی بخره اما به خاطر حمایت از سرطان خودرو که توی این 20 سال هیچ پیشرفتی نکرده 8 میلیون تومن ناقابل بده قوطی کبریت حلبی به اسم پراید بخره!
آقا من نمی خوام از صنعتی که هیچ پیشرفتی نمی کنه حمایت کنم اینو باید به کی بگم؟ آقا من نمی خوام 8میلیون واسه یه پراید بدم که  تفاله کره ای ها توی 20 سال پیشه! آقا من نمی خوام خفه بشم تو رو خدا پاتو از رو گلوم بردار!!!

پی نوشت:ما از اونجایی که دین و ایمونمون ضعیفه بعضی وقتا میشینیم ماهواره نیگا می کنیم،یه شبکه ایتالیایی هست که تبلیغ ماشین های دسته دو با قیمتاشون توی بنگاه های مختلف رو نشون میده،با همین 8 میلیون آدم اگه تو فوب خلیج فارس! زندگی کنه می تونه یه بی ام و مدل 2007 بخره و باهاش پرواز کنه،.....لامصب ملت خر که نیستن دیگه!





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 آذر 1388 :: best
امروز خبر فوت آیت ا.. منتظری رو توی تابناک خوندم، جدای از طرف های سیاسی آیت ا... واقعا شخصیت قابل تحسینی واسه من داشت و من رو به شخصه انگشت به دهن کرده بود! کسی که رهبر بیمار و مسن ایران امام خمینی رو می بینه و می دونه امروز فرداست که جانشین رهبر و قدرت اول کشور بشه اما بخاطر وظیفه ای که در خودش می بینه به قدرت پشت پا می زنه،کسی که توی هشتاد و چند سالگی غرورشو میشکنه و می گه فلان چیز رو اشتباه گفتم و از ملت عذر می خوام و...
کدوم یکیمون این اخلاقیات رو داریم؟با اینکه هممون این اخلاق رو تحسین می کنیم اما اینجوری شدن واسمون خیلی سخت و گاهی امکان پذیر نیست و حتی برعکس برای پول و قدرت خیلی چیزا رو زیر پا می ذاریم!
پی نوشت: اگه توی جهان سوم توی تظاهراتی شرکت کردی و کتک نخوردی و راست راست راه رفتی بهتره یه تجدید نظر کلی روی رفتارت و اصولت انجام بدی تا ببینی جزو کدوم دسته هستی،حق یا قدرت؟ 





نوع مطلب : جدى جدى، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 آذر 1388 :: best

مشاور: كسی است كه ساعت شما را از دستتان باز می كند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

حسابدار: كسی است كه قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

بانكدار: كسی است هنگامی كه هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

اقتصاددان: كسی است كه فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی كه دیروز پیش بینی كرده بود امروز اتفاق نیفتاد.

روزنامه نگار: كسی است كه %۵۰ از وقتش به نگفتن چیزهایی كه می داند می گذرد و %۵۰ بقیه وقتش به صحبت كردن در مورد چیزهایی كه نمی داند.

ریاضیدان: مرد كوری است كه در یك اتاق تاریك بدنبال گربه سیاهیه می گردد كه آنجا نیست.

هنرمند مدرن: كسی است كه رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

فیلسوف: كسی است كه برای عده ای كه خوابند حرف می زند.

روانشناس: كسی است كه از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد كه همسرتان مجانی از شما می پرسد.

جامعه شناس: كسی است كه وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می كنند، او به مردم نگاه می كند.

برنامه نویس: كسی است كه مشكلی كه از وجودش بی خبر بودید را به روشی كه نمی فهمید حل می كند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 آذر 1388 :: best

دیروز با اولین حقوقم و بعد از قریب به یک ماه بالا پایین کردن لپ تاپ های مختلف و سایت گردی فراوان برای پیدا کردن بهترین انتخاب به این نتیجه رسیدم که اگه یه مینی لپ تاپ دل بخرم واسم بهترین انتخابه ، از اینکه تونسته بودم بعد از روزها و ماهها یه انتخاب ایده آل داشته باشم بسیار شاد و سرمست بودم! عصرش با دوستم در حالی که پولام تو جیبم بود به سمت پاساژ هامون(کامپیوتر) راه افتادم و قبل از خرید لپ تاپ کلی سر فروشنده رو خوردم و سوال پیچش کردم طوری که یارو حسابی شاکی شده بود! خلاصه سرتونو درد نیارم داشتم هزار تومنی می شمردم که تحویل آقا بدم که یهو یه برادر بلوچ خوشتیپ با موهای ژل زده وارد مغازه شد و بعد از نگاه کردن به اینور و اونور به فروشنده گفت:آقا لپ تاپ جدید چی داری؟!!!خوشگل هم باشه!!! فروشنده هم چند مدل گذاشت جلوشو آقای خریدار هم چندتا رو بالا پایین کرد و از قیمتش پرسید و آخرش هم خوشگلترینشو(به گفته خودش) برداشت و 2.5 میلیون چک پول ناقابل به فروشنده داد و زودتر از ما از فروشگاه خارج شد...!
آقا ما رو می گی کف کرده بودیم، جل الخالق،خدا جون نمی شد اینو 10 دقیقه دیرتر می فرستادی واسه ما ضد حال نشه!
(مثل دعا کردن آخوندها خوانده شود: ) خدایا ما را مایه دار بفرما،خدایا تا برای ما بنز اس ال کا نفرستادی ما را از دنیا مبر،خدایا از ضدحال ها بکاه و بر عشق و حال ها بیفزا، آمین.

96و97و98و99و100 اینم یه بسته دیگه،چقدر دیگه مونده ؟





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 30 آبان 1388 :: panteon

سلام

امروز یک متن جالب آوردم،این متن حرف دل یک پسر سوم ابتدایی از معلمشه که شاید در نگاه اول خنده دار بیاد اما معتنی بزرگی در اون نهفته است......پیشنهاد می کنم بخونید(کاش می شد با دستخط خودش می گذاشتم):

"قدردانی از معلم و استاد....

استاد عشق درس میده همچین داد می زنه که قاره ی آسیا می لرزد او چنان درس می دهد که انیشنگ هم نمی فهمد. او بعض اوقات خنگ بازی هم درس میدهد او بهترین انسان است ولی راستکی بدترین انسان هست. او را دوست دارم ولی در دلم متنفر هستم چون روزانه از او کتک مفثل می خورم. ای معلم تو همچون جیغ می زنی که مدرسه رو هوا می رود نمونه : خانم.....

معلم ها فکر میکند درس می دهند از همه بهتر هستند و فکر می کند از همه بهتر هستند . آن ها چیزی می گویند که خودشان به آن عمل نمی کردند. نمونه : درغذا و آب صرفه جویی کنید.

آما نمی گویم که معلم همه چیزش بد است خوبی هایش 2 برابر بدی هایش است...

                                                                                                            پایان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 مهر 1388 :: best

همیشه یه ترس توی ما آدما وجود داره،ترس تغیر...،آدم چون موجودیه که می تونه به هر شرایطی عادت کنه همیشه از تغیر می ترسه،نکنه شرایط آینده بدتر بشه،نکنه اون چیزایی رو که دارم رو از دست بدم... و به خاطر همین اگه یه خورده مخشو از دایره بسته ای که روزمرگی حاصل اونه در نیاره در شرایطی که داره واسه همیشه می مونه.
برای تغیر و پیشرفت باید طناب های وابستگی رو یکی یکی پاره کرد!پول،خونه،کار،ماشین و...مسلما کسی که هیچکدوم از اینها رو نداره راحت تر می تونه دل بکنه و به دنبال شرایط جدید و بهتری برای خودش باشه(البته هیچ تضمینی برای بهتر شدن شرایط وجود نداره! این به عرضه شما بستگی داره!) همون ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست!...
ترسی رو که بابام بر اون غلبه کرد و با دست خالی به یه شهر غریب رفت تا زندگیشو متحول کنه،وقتی خودمو جای بابام تو اون زمان می گذارم،می بینم تصمیم سخت و ترسناکی گرفته که شاید من نمی تونستم همون کار و انجام بدم
احساس می کنم طناب هایی که بهم وصل شده هر روز بیشتر و بیشتر می شه،شاید هم خودم دارم گره های محکم تری می زنم...
طناب های مزاحم از من دور شوید،من از جنس شما نیستم!





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 64 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   



مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :