تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - خدا نکنه آدم عقده ای شه
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 26 مرداد 1387 :: panteon
خدا نکنه آدم عقده ای شه خوب به لطف خدا و جان کندن های بی مثال خانواده ما سالهاست 2
ماشین داریم و گاهی 3 تا هم شده اما به دلایل شخصی مادر و نفوذ بی حد وحصرش روی پدر
اینجانب که مثلا اوایل سال 83 تصدیق گرفتم اجازه نداشتم پشت ماشین بشینم و گاه که به مثال بچه یتیم هابه پدر در ماشینش نگاه می کردم به دور از چشم مادر بیرون می رفتیم و از رانندگی بی نظیر من بهره می بردیم
و پدر دائما تعریف می کرد!!آقا ما عقده ای شدیم و حالا که مجبور شدم برای امتحان به شهرم بیام و خانواده هم درسفرند از فرصت استفاده کرده و ماشین را می برم (حتی تا نانوایی سر کوچه با ماشین می رم)
مادم هم هر وقت زنگ میزنن می گن در پارکینگ رو 60 قفله کن که کسی نتونه دست به ماشین بزنه و کارت سوختم همراش برده و بیخبر از اینکه من با کارت بچه ها ماشین رو پر کردم و می گازونم.
  حالا یک اتفاقات جالبی هم واسم افتاده که بعدا واستون می گم..



نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :