تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - باز برای او...
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 2 شهریور 1387 :: panteon

و مرگ برای من لحظه ای است  که از دردی هر چند کوچک بنالی یا حتی بیاندیشم که تو شب گذشته لحظه ای که من بی پروا بدون توجه به اینکه سالها بر بالینم بیدار ماندی و غصه خوردی ، آرام آرمیده ام تو از فکر درد یا خود آن همدم ستاره ها شدی

  آه پدر ،، تو برای من زیباترین واژه ی پر معنی عالمی و جهان بدون تو هیچ رنگی ندارد نه که بیاندیشی  یک رنگ است نه پدر بی رنگ بی رنگ است.

پدر با رفتنت چشمانم را با خود خواهی برد سوگند می خورم به عظمت آسمان،به عظمت واژه ی پدر ،به مهربانی ات، به صداقتت به چشمانت ... که اگر از دوریت نمیرم از بی معنایی دنیای بدون تو خواهم مرد.

 

من حاضرم تا جان نا قابلم را برایت قربانی کنم جلو پایت بنشینم و خود را بسمل کنم فقط با این شرط که تو اراده کنی تو عهد کنی همیشه در ذهنم بمانی. همیشه برایم باشی ..

پدر باش تا باشم تا ستاره معنا بگیرد تا شب زیبا شود تا خنده از ته دلم باشد تا آرزو نمیرد وو تا خدا صدایمان را بشنود.

 

پدر با من عهد کن نگذاری شبها از غم دوریت فریاد بزنم عهد کن مرا در این دنیای وانفسا که بدون تو یعنی هیچ تنها مگذاری پدر اگر هستم از روی تو مستم و تو مرا دوست داری پس خواسته ام را اجابت کن که عشق بی تو واژه ای پوچ است .

اتقاد به خدا ،به فرستادگانش، به مادر ، به زندگی ،به محبت   شرط لازم و کافیش یعنی تو پس با نیستی بجنگ که نباشی هیچ چیز نخواهد بود.  و آن روز که نباشی آیا آسمان آبی است و آیاخدا ناظر زمین است؟؟؟؟





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :