تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - من نمی خوام مهندس شم!
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
چهارشنبه 27 شهریور 1387 :: panteon

خدا نکنه پروژه پایانی مهندسی نصیبتون بشه و استادت گیر باشه البته استاد من میگن خیلی راه می یاد اما خدا شاهده پدرم در آمده مشکلات خودم یک طرف اینم قوز بالا قوز

از اول مرداد  تا حالا هر شب چون مهمون داریم و خونه شلوغه از ساعت ۱.۵ نیمه شب که مهمونا خوابن تا ۴-۵ صبح روی پروژم کار میکنم. دیشبم مرحله آخر و واسه استادم ایمیل کردم وووو به نظرم محشر بود و بادی به  غبغب انداختم  و گفتم لطفا فردا زمان بذارید تا ارائه بدم الان که آمدم زمان ارائه رو ببینم  می بینم خدا بلا به دور هفت کوه در میان استادی که بعد از هر مرحله ارسالم می نوشت عالی بود فاتحه پروژمو خوند...اصلا خوب نبود فونتات مشکل داشت خلاصه بندی نبود منابعت جالب نبود خوب دسته بندی نکردی و...........من می خوام برم گریه کنم........ 





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :