تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - سوتی نامه
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
دوشنبه 4 آذر 1387 :: best
سوتی جز جدایی ناپذیر زندگی ما آدماست و کسی پیدا نمیشه که بگه من سوتی ندادم و نمی دم! بعضی از این سوتی ها توی جمع تابلو میشه و باعث شادی و خرسندی جمع میشه! مدل دیگه سوتی هم سوتی شخصیه! یعنی خودت سوتی می دی اما کسی از سوتی دادنت خبر نمیشه و خودت تنها می تونی به خودت بخندی! حالا من اومدم چندتا از این سوتی های یه نفرمو بهتون بگم تا دور هم لحظات شادی رو داشته باشیم! :
1-یه روز که داشتم رانندگی می کردم سر یه چهارراه که رسیدم یه لحظه چراغ راهنمایی رو نگاه کردم دیدم قرمزه و واسادم،همچین که واسادم دیدم دوتا ماشین با سرعت زیاد با بوق ممتد از کنارم رد شدن، با خودم گفتم عجب آدمای بی شعوری، خودش که از چراغ قرمز رد میشه هیچی واسه منم بوق میزنه که رد شو! که یهو چشمم به چراغ راهنمایی افتاد، بله چراغ ، قرمز چشمک زن بود و من همچنان ایستاده بودم!!!
2-یه روز دیگه هم که بازم داشتم رانندگی می کردم توی کوچه خونمون به یه چاله رسیدم،نمی دونم چی شد با خیال راحت جای اینکه فرمون رو بچرخونم و چاله رو رد کنم برای چاله بوق زدم!
3-توی جاده بین نهبندان و سربیشه بودم که گوشیم زنگ خورد،دوستم بود که از زاهدان تماس گرفته بود(خط من همراه اول و خط دوستم ایرانسله) با اشتیاق و هیجان زیاد بهش گفتم اااا ایرانسل توی این بیابون چه خوب آنتن میده!
4-با یکی از دوستام می خواستم برم دانشگاه (خونه این دوستمون هم بین راه دانشگاهه) باهاش تماس گرفتم که میام دم در خونتون از اونجا باهم بریم دانشگاه که گفت من خودم دانشگاه هستم بیا اینجا، منم به مقصد دانشگاه تاکسی گرفتم و تو فکر و خیال بودم که به خونه دوستم رسیدم و سریع به راننده گفتم اقا بی زحمت من پیاده می شم، با افتخار به خودم که یادم مونده بود که در خونه دوستم پیاده بشم تا باهم بریم دانشگاه رفتم در خونشون اما وقتی در خونشون رسیدم یادم اومد که گفته بود بیا خود دانشگاه نه خونه! دوباره اونهمه مسیر رو برگشتم و یه ساعت منتظر تاکسی...!
5-واسه خرید شلوار به یه بوتیک تقریبا شلوغ رفته بودم و مدل مورد علاقمو انتخاب کردم و از فروشنده سراغ اتاق پرو رو گرفتم اونم با انگشت اتاق پرو که درش باز بود رو بهم نشون داد،منم با تعجب دیدم یه نفر داخل اتاق پرو روی صندلی نشسته به فروشنده گفتم اون اتاق که پره! بعد فهمیدم اونی که داخل اتاق پرو دیده بودم تصویر دوست فروشنده بود که توی آینه اتاق پرو افتاده بوده !
6-داخل اداره با همکارا بودیم که یکی از همکارا رفت عبای آخوند ادارمونو پوشید و اومد پیشمون، منم که ذوق زده شده بودم به آخوند اداره گفتم: حاج آقا ببینین آقای ... شنل شما رو پوشیده!!! (این یکی عمومی بود!)

( بی ربط : دانلود کنید موزیک زیبای واسه اینه حمید عسکری)





نوع مطلب : حرفهای روزانه، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 آذر 1387 11:55 ب.ظ
معلوم میشه كلا آدم تعطیلی هستی كه اینقدر سوتی دادی اونم از نوع خفنش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :