تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - عیسی زیر باران
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 9 مرداد 1389 :: best

عیسی(ع) از بیابانی می گذشت که ناگهان بارانی تند باریدن گرفت. او رفت و در میان لانه شغالی پناه گرفت. اما از آسمان ندا آمد که : (( از لانه آن شغال بیرون برو که توله هایش با بودن تو نمی آسایند))
عیسی شگفت زده سر به سوی آسمان گرفت و گفت : (( خداوندا! بچه شغال جا و پناهی دارد و فرزند مردم آواره بیابان هاست))
ندا آمد که: (( شغال لانه دارد. اما چنین معشوقی ندارد که او را از خانه اش براند. تو را چه باک که اگر خانه ای نداری مرا داری! ))





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 مرداد 1389 03:00 ب.ظ
جالب بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :