تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - مطالب دی 1387
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 21 دی 1387 :: best

سریال حضرت یوسف رو حتما شما هم مثل بقیه توی شبهای طولانی و سرد جمعه ها نگاه می کنین، از دو هفته پیش بود که بعضی قسمت های سریال رو که می دیدم رفتار احمدی نژاد واسم مجسم می شد، خنده های مرموزانه،مهر ورزی و از اون طرف هفت خطی، تهدید به لو دادن مافیا در قصر و... با خودم گفتم ای وای بر من که احمدی نژادمون خوی پیامبری داشته و ما خبر نداشتیم! پس آب توبه بر سر حقیرم ریختم و توبه کردم... تا قسمت دیشب که دیدیم نه بابا این قصه سر دراز دارد  و تازه سفرهای استانی شروع شده و می خواد یارانه ها رو بین عموم مردم و علی الخصوص محرومین تقسیم کنه، دشمنانش می خوان ترورش کنن اما به حول و قوه الهی ناکام می مونن از همه مهم تر مافیای قدرت به شدت سعی داره قدرت رو ازش بگیره اما رهبر مثل کوه پشتش واساده !
قسمت هفته بعد رو بذارین من حدس بزنم، یوزارسیف بعد از اینکه سوگلی آمن هوتب میشه دوران قدرتش به پایان میرسه و باید مردم مصر جانشینشو تعیین کنن، اما آمن هوتب میگه من یوزارسیف رو خیلی دوست دارم پس ای مردم به یوزارسیف رای بدهید، مردم هم به یوزارسیف رای می دن و یوزارسیف توی کاخ ابقا میشه و طرح نقدی کردن یارانه ها رو با موفقیت انجام می ده و با مدیریت صحیح قحطی به پایان میرسه، قصه ما به سر رسید آنخماوو به اصلاحاتش نرسید....!





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 دی 1387 :: best

به هر تار ِ جان‌ام صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست.
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و با کس سر ِ خواب نیست...

(دانلود کنید موزیک زیبای عایشه HEM )





نوع مطلب : قصه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 دی 1387 :: best

(من و  بچه های یگان،ارتفاعات تلو بهمن 86 )

به همین سادگی زمان گذشت و گذشت تا امروز یكسال خدمت شدم!پارسال این موقع با سری كچل و ترسی از دنیای ناشناخته توی اتوبوسی بودم كه به سمت تهران می رفت تا مارو تحویل پادگان بده!، 2 ماهی كه تك تك ثانیه هاش خاطره شد، خاطره های هرچند سخت اما دلنشینی كه می دونم هیچ وقت دیگه تكرار نمیشه... روز اولی كه رسیدیم پادگان و همون اول یه هفته مرخصی دادن و من تنها موندم و 3و4 تا ساك پر از وسایل و لباس نظامی و دلهره یه تهران بزرگ كه اولین بار بود می دیدمش ...راهپیمایی فرسایشی هنگ توی كوه های پوشیده از برف تلو در حالی كه اسلحه بدوشمون بود و توی یه صف بودیم و هر از چندگاهی از قمقممون مثه توی فیلما آب می خوردیم... صدای وحشتناك تیراندازی نفر بغلی و لگد جانانه اسلحه ژ3 ...نمره "خیلی خوب" فرمانده پادگان به رژه كه قند توی دلمون آب می كرد...شبهای نگهبانی كه نصف شب پاسبخش بیدارت می كرد و از جای گرم و نرمت باید می رفتی بیرون توی سرمای -15 درجه (دمای فریزرمون!) نگهبانی می دادی...دور هم نشستنای بعد از ظهر و كلوچه و چایی خوردن... پاهایی كه شب واسه محكم كوبیدنش بدجوری درد می كرد...پوكه بی انصافی كه توی میدون تیر توی برفا گم شده بود و مارو 1 ساعت توی سرما الاف خودش كرد...درمانگاه پادگان كه برخلاف بیرون نماد مهربانی و خوشی و استراحت بود...حاج آقا زارعی روحانی پادگان كه حلال مشكلات بچه ها بود و همه افسرها ازش حساب می بردن...سوپ شلغم شبای پنجشنبه كه بوی گوسفند و روستا رو واسه آدم تداعی می كرد...دفترچه های مهربون آبی رنگ مرخصی كه هروقت یه مهر جدید می خورد حكم نامه آزادی موقت آدم رو داشت...پیتزافروشی سر چهارراه دوم تهرانپارس كه ناپرهیزی ما سربازا بود...و خیلی چیزای دیگه كه همشون خاطره شدن واسه همیشه... ایكاش بیشتر قدر این دوره رو می دونستم اگه یه بار دیگه برم می دونم چیكار كنم! اگه یه بار .....

(دانلود کنید موزیک زیبای چشم انتظار  احد و میثم)





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :