تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - مطالب شهریور 1389
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
یکشنبه 21 شهریور 1389 :: best
شاید همه ما وقتی با یکی دیگه هستیم دوست داریم حرف خودمون به کرسی بشینه و طرف مقابل تسلیم تصمیمون باشه! منم همین فکرو می کردم تا اینکه با دوستم به یه سفر کاری در تهران رفتم اونجا که رفتیم و مستقر شدیم بهش گفتم خوب نهار چی بخوریم؟ گفت نمی دونم نظری ندارم! گفتم کجا واسه تفریح بریم؟ گفت نمی دونم نظری ندارم هرچی تو بگی! گفتم اذیت نمی شی با اتوبوس بریم؟گفت نه هرجور تو راحتی، گفتم بریم یه سر میدون انقلاب می خوام کتاب بخرم؟، گفت باشه الان حاضر می شم ، گفتم تو هیچ نظری نداری؟ گفت نه! گفتم ای کوفت و نه مگه تو آدم نیستی....!
خلاصه اونجا بود که فهمیدم همیشه تاکید و تصدیق حرف آدم خوشایند نیست و واسه اینکه آدم روند زندگی رو حس کنه گاهی باید به درخواست دیگران سر خم کنه و بعضی وقتا کاری رو بکنه که دلش نمی خواد در ضمن اینکه نباید از خواسته های اصلی خودش بگذره
(روی اون دوستم خیلی کار کردم و تا حالا تونستم چند باری مخالفت کردن رو بهش یاد بدم!)...




نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد .... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ....
   




نوع مطلب : گاهی می اندیشم!!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
   




نوع مطلب : گاهی می اندیشم!!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon
1 - جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه كنید.
2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیزچیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره‌ی آرامش است، با زور نمی‌توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید
3- افراد آرام به خود می‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی‌توان كرد،آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می‌برند.
4- وقتی احساس می‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است و جای خالی درآن نیست، با قدم زدن، آن‌ها را پاك كنید
.   


ادامه مطلب


نوع مطلب : آنچه من می دانم ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon
درد من تنهایی نیست؛ بلكه مرگ ملتی است كه گدایی را قناعت؛بی عرضگی را صبرو با تبسمی بر لب این حماقت را حكمت خداوند می نامند. گاندی




نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 شهریور 1389 :: panteon

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

 

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه


 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می كشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

حتما ادامه مطلب رو هم بخونین تا به مقصد برسین



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :