تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - مطالب آبان 1392
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
چهارشنبه 8 آبان 1392 :: best

صبح چند روز پیش توی خیابون بودم که دیدم یه پسربچه دوره گرد همراه یه مرد نابینا روزنامه میفروشه، اومد پیشم و بهم گفت روزنامه بخر! قیمت روزنامه 700 تومن بود، منم یه هزاری بهش دادم و روزنامه رو گرفتم و گفتم بقیش مال خودت!..... غروب آفتاب شده بود و منم با کپسول خالی گاز توی خیابون دنبال گاز می گشتم(ما مث شما نیستیم که شهرمون لوله کشی گاز داشته باشه! ) رفتم و رفتم تا به یه ماشین گاز رسیدم،کپسول خالی رو دادم بالا و کپسول پر رو گرفتم،خواستم پولشو حساب کنم دیدم ای دل غافل که هزار تومن پول کم دارم! به یارو گفتم واسا برم عابر بانک،  اونم در حالی که باقیمونده پول یکی دیگه رو می داد گفت برو عمو دیره می خوام جم کنم برم! خلاصه ما هم که دیدیم راهی نیست گفتم پس کپسول خالی رو بده فردا میام می گیرم، آقایی که کنارمون بود و بقیه پولشو از آقای گازی گرفته بود دلش بحالم سوخت و گفت بیا آقای گازی،این باقیمونده پول من رو بذار رو پول این آقا پولش جور شه کپسولشو ببره! آقای گازی پول رو گرفت و شمرد، 700 تومن بود! رو کرد به من و گفت، ایرادی نداره،بقیش مال خودت!...! ! !

نتیجه گیری:

1-دست خدا بسیار نزدیک است،همین دور و برا،همیشه می بینیم اما همیشه حواسمون نیست!

2- به کسی کمک نکنید! چون خودتون نیازمند اون پول میشید!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :