تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - مطالب حرفهای روزانه
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 17 فروردین 1392 :: best
فروردین،نو شدنی تازه از فصلی تازه، دیگه هیچ چیز روتین نیست! همه چی در حال انفجاره! وقت کم و ساعت مثل فرفره! شاید بعدا گفتم! شاید نه! البته فکر نکنم کسی مشتاق باشه، هست؟



نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 بهمن 1390 :: best

حکیمی را گفتند رابطه تو با عیال چگونه است؟ پاسخ داد در جدال حرف آخر من می زنم! گفتند احسنت،چگونه این مهم می نمایی؟ گفت می گویم بچشم!

" امروز بعد از مطالعه و کشف الاسرار زیاد به این نتیجه رسیدم که همه حسابامو ببندم و نه برای سودجویی که برای در چاه نیافتادن همراه با چرخ اقتصاد مملکت صبح کله سحر برم بانک ملی و سکه 546 هزارتومنی پیش خرید کنم.... بعد از کلی این بانک و اون بانک رفتن و وقت گذاشتن و تو صف موندن بالاخره موفق به پیش خرید شدم و خوشحال و شاد از پولیتیکی که به اقتصاد زده بودم به خونه برگشتم...ظهر که شد از بانک تماس گرفتن و گفتن بیاین پولتونو پس بگیرین پیش فروش سکه فعلا لغو شده و از 2 روز دیگه با قیمت جدید اجرایی میشه! ... جل الخالق! مگه میشه؟ من با بانک قرارداد امضا کردم، حسابامو بستم،وقت گذاشتم و... مگه میشه؟ صدای نخراشیده پشت گوشی گفت: همینی که هست! "

و ما هم با خود گفتیم 3000 میلیارد که گم شد آب از آب تکان نخورد و "کشش ندادن" ضایع است اگر ما بخاطر 2 قران پول کشش بدهیم، خدا را شکر که کشورمان قانون خلاصه و مجکمی دارد که می گوید: همینی که هست!





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 اسفند 1389 :: best
آقا چند روز پیش قبل اینکه کلاسای این ترم شروع بشه بدجوری بیکار بودم،واسه اینکه مرخصیام هم سوخت نکنه چند روز مرخصی گرفته بودم،وایییییی که این بطالت که می گن وقتتونو نگذرونین چقدر دلنشینه ! هیچ چیز دلچسب تر از تو خونه نشستن و کار نکردن و درس نخوندن نیست!!! تنبل های جهان متحد شوید تا زمین را تسخیر کنیم، البته الان حسش نیست،باشه بعدا !



نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 دی 1389 :: best
این یه آپدیت آفلاینه!چون توی قطار اینترنت نیست!
الان توی قطار هستم،ساعت 12:30 شبه در راه تبریز(ماموریت اداری)،صدای چرخای قطار روی ریل یه لالایی تکراریه که هر جنبنده ای رو می خوابونه،واای که چه شاعرانست مخصوصا اگه آهنگ "تو منو بالا می بری به سوی آسمون های" بابک رهنما رو هم گوش بدی،
"""توی شبای تاریک با تو نشسته ام،توی شبای مه گرفته با تو نشسته ام،از تو می خونم امشب تو با منی امشب،از تو می خونم امشب تو با منی امشب،تو منو بالا می بری به سوی آسمونها..."""
بعضی وقتا که فکر می کنم می بینم ما آدما هر شهری که داریم زندگی می کنیم-حالا این شهر هرچه بزرگتر بشه بیشتر!- انگار توی یه زندان بزرگ هستیم! مثل چند نفر که توی یه جزیره کوچیک زندانی شدن و امیدی به نجات ندارن و همدیگه رو شاید دلداری بدن تا زندگی روتینشون راحت تر بگذره...
تو منو بالا می بری به سوی آسمونا....




نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 دی 1389 :: best

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.
زندگی را تماشا میكرد.
رفتن و ردپای آن را.
و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند.
او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود.
او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.

روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی.
آدمها آوازت را دوست ندارند.
غمگین شان می كنی.
دوستت ندارند.
می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد.
آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.
دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ.
تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست.
اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 دی 1389 :: best

تا چند روز پیش(2روز قبل از اجرای هدفمندی!) همیشه نون صبحونمون 500 تومنی بود(ما خیلی وقته تو زاهدان نون آزاد می خوریم! اون وقتی هم که شما تهرانیا نمی دونستین کارت بنزین چیه ما کارت بنزین داشتیم!) خلاصه....زد و محمود خان اومد و گفت از فردا یارانه مارانه خبری نیست! ما هم یکم سرمون رو خاروندیم و رفتیم خوابیدیم، صبح که رفتیم سر کار و وقت صبحونه شد از اداره رفتم نون واسه صبحونه بگیرم، یه هزاری به یارو دادم واسه یه نون دیدم از دخلش یه صد تومنی آورد بیرون! گفتم یا ابلفضل! نون پونصد تومنی شده 900 تومن؟؟ اما یهو دیدم یه پونصدی هم در آورد روی صد تومنی گذاشت! به چیزی که می دیدم باور نداشتم! از یارو پرسیدم آقا مگه نون  400 شده؟ اونم با ناراحتی و اخم گفت از امروز آره! وای که چه شادی لذت بخشی داشت گذاشتن یه صد تومنی اضافی توی جیب! یعنی ممکنه یه چیزی هم ارزون بشه؟! با خوشحالی برگشتم و خبر رو به همه دادم و همه دهن ها اقلکا 6 متر باز موند!.....رفت و رفت تا هفته بعد که به همون نونوایی که کیفیت نونش نمونه بود برگشتم و یه سنگگ سفارش دادم، نون رو که آورد مگه میشد بهش نگاه کرد! یه طرفش سوخته یه طرف خام، یه طرف کل کنجدها جمع شده بود ،وقتی هم به یارو اعتراض کردم با ناراحتی گفت اینو برو از اونی بپرس که بهمون آرد می ده!......اینجا بود که به حرف بابام رسیدم که می گفت هر ارزونی بی علت نیست.....یعنی میشه دوباره نون با همون کیفیت قبلی بخوریم با همون قیمت 500؟!!!

(بی ربط: دانلود کنید موزیک زیبای خوشبختیت آرزومه )





نوع مطلب : حرفهای روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 24 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   



مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :