تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - مطالب قصه
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 1 آبان 1389 :: best

 

روز  وصل    دوستداران   یاد   باد***یاد  باد  آن  روزگاران  یاد  باد
كامم از تلخى غم  چون  زهر  گشت***بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گر چه   یاران   فارغند از  یاد   من ***از من ایشان  را هزاران یاد باد
مبتلا     گشتم    درین   بند  و  بلا***كوشش آن  حق گزاران  یاد باد
گرچه صد رود است در چشمم مدام***زنده  رود و باغ كاران یاد  باد
راز  حافظ   بعد ازین   ناگفته  ماند***ى دریغ  از راز داران  یاد  باد

(دانلود کنید موزیک زیبای قلب یخی )





نوع مطلب : حرفهای روزانه، خاطره، جدى جدى، قصه، عمومی، گاهی می اندیشم!!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 :: best
بازجو: جناب قاضی بچه ها یه جاسوس خفن گرفتن،می خواین بگم بیارنش؟
قاضی: اا؟ از كجا فهمیدین جاسوسه؟
بازجو:بچه ها 2 ،3 ساله دارن رو پروندش كار می كنن،خودم هم دیدم فهمیدم آخه قیافش كپی ژاپنیهاست اما مثل بل بل فارسی صحبت می كنه!
قاضی: خوب برو بیارش
...
قاضی:دخترم شما آیا جاسوس هستید؟
ر ص(جاسوس): نخیر من فقط خبرنگارم
قاضی رو به بازجو: اینكه می گه نیستم
بازجو: حالا یه بار دیگه بپرس جون من
قاضی: برای بار دوم عرض می كنم،آیا شما جاسوس هستی؟ جون من راستشو بگو قول می دم به كسی نگم!
ر ص(جاسوس): از شما چه پنهون آره،جاسوس خفنی هم هستم
بازجو : دیدین قربان!
قاضی: شما به علت جاسوس بودن،اقدام علیه امنیت ملی،ضربه به نظام،حمایت از صهیونیست و غیره به تحمل 8 سال زندان محكوم می شوید
ر ص (جاسوس): اوا آقای قاضی،درسته من جاسوسم،اما مهرورزی و اینا چی میشه؟!
قاضی: راست میگه ها! باشه،اگه قول بدی دیگه جاسوسی نكنی آزادت می كنم... نگهبان! این خانم می تونه بره خونش!
(كجای دنیا همچین مهر و عطوفتی رو دیدین كه یه جاسوس رو قبل از اینكه حتی یه روز از محكومیتش رو بگذرونه عفو كنن؟! باز هم بگین حقوق بشر حقوق بشر!)




نوع مطلب : قصه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 دی 1387 :: best

به هر تار ِ جان‌ام صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست.
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و با کس سر ِ خواب نیست...

(دانلود کنید موزیک زیبای عایشه HEM )





نوع مطلب : قصه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 شهریور 1386 :: best

 خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود از آن جایی كه باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، كتابی خرید. البته بسته‌ای كلوچه هم با خود آورده بود.او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.در كنار او بسته‌ای كلوچه بود، مردی نیز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.وقتی او اولین كلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یك كلوچه برداشت.در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم، چنان نشانش می دادم كه دیگه همچین جراتی به خودش نده! "هر بار كه او كلوچه‌ای بر می داشت مرد نیز با كلوچه‌ای دیگر از خود پذیرایی می‌كرد. این عمل او را عصبانی تر می كرد، اما نمی خواست از خود واكنشی نشان دهد.وقتی كه فقط یك كلوچه باقی مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا این مردك چه خواهد كرد؟"سپس، مرد آخرین كلوچه را نصف كرد و نیمه آن را به او داد."بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد كرده بود."تحمل او هم به سر آمده بود.بنابراین، كیف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.وقتی كه در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا عینكش را بردارد، و در نهایت تعجب دید كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.تازه یادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كیفش درنیاورده بود.خیلی از خودش خجالت كشید!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم كرده بود

(دانلود کنید کلیپ زیبای هم اطاقی ( با فرمت 3gp مخصوص موبایل))





نوع مطلب : قصه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 27 مرداد 1386 :: best

زکیه آن شب را با خیال جیغ و هورا کشیدن در استادیوم و تخمه شکستن و ناسزا گفتن به بازیکنان و داور به فردا رساند.فردا صبح:
دینگ ، دینگ درینگ ، دینگ دینگ دینگ    دینگ ، دینگ درینگ ، دینگ دینگ دینگ(زنگ موبایل زکیه)
زکیه: تو هستی رزیتا
رزیتا: نه من رابین هودم! آخه الاغ جان مگه شمارم نیفتاده؟
زکیه: محض احتیاط واجب پرسیدم
رزیتا:خیلی خوب وقت رو تلف نکن الان میام دنبالت،بریم استادیوم.
زکیه:رزیتا جان،آیا اشتباه نمی کنی؟ بازی ساعت 2 شروع می شود
رزیتا: آخه 
#%$^@#$ جان! باید قبلش بریم خر تو خره
زکیه:باشد،من تا 20min دیگه آماده خواهم شد
20 مین دگه:
بوووووووووووووووق بووووووووووق ، رزیتا که سرتا پا قرمز پوشیده و یه دستمال کاغذی قرمز رنگ هم روی سر انداخته در حالی که به 206

آلبالویی اش تکیه داده منتظر زکیه است(الکی کامنت نذارین،رزیتا قصد ازدواج نداره!)
زکیه بلافاصله مثل برق می پره توی ماشین رزیتا و ماشین حرکت می کنه،
رزیتا:امل! اینا رو که پوشیدی ملت خیال می کنن طرفدار ابومسلمی نه پرسپولیس! بیا اقلا این روسری قرمزه رو بپوش(گیر ندین که از تو

ماشین چه جوری یه روسری دیگه آورده داده به زکیه،داستان خودمه اختیارشو دارم!)
توی خیابونا پره از ماشین های آبی و قرمزی که تا سقف پر آدم هستن و شیپور می زنن و تیمشون رو تشویق می کنن،پشت چراغ قرمز ماشین رزیتا کنار یه مینیبوس که اونم همش قرمز نگه می داره و یه پسره که تا زانو از شیشه مینیبوس اومده بیرون به رزیتا می گه: خانم @%$#^*^&$%#$&^%**  ؟
رزیتا هم در جوابش می گه: آره
&%$@#$#%#$&%^
و در اینجا زکیه کف می کنه و پسره سر جاش می شینه...
درب استادیوم از داخل خود استادیوم شلوغ تره،پسرها همینجور دوتا دوتا سه تا سه تا بلیتاشونو میدن و میرن تو اما هزاران دختر پشت درهای بسته منتظر هستن،یه مامور سبزپوش با یه بلندگو میره بالای یه سکو و به دخترا می گه متفرق شین،خواهرا اجازه ورود به ورزشگاه رو ندارن!،اما همه دخترا از جمله رزیتا و زکیه با قدرت جلوی در ورودی واسادن و شعار می دن "ورود به آزادی حق مسلم ماست" تشنج بالا می گیره و نیروهای ویژه با سپرهای شیشه ای دخترا رو محاصره می کنن که ناگهان از دور یه هلیکوپتر پیدا می شه و کنار درب ورودی فرود میاد و بلافاصله شخص ریز اندامی از هلیکوپتر پایین میشه و داد میزنه:ولششششششششون کنید نامردااااااااا...دخترا بلافاصله براش کف و صوت میزنن و شعار دوست داریم محمود رو براش می خونن،نیروهای ویژه از دور دخترا کنار میرن و بالاخره همه وارد استادیوم میشن،رزیتا و زکیه هم با یه بوق قرمز رنگ وارد میشن و بین جایگاه دخترا می شینن،داور سوت شروع بازی رو میزنه و غل غله ای در بین تماشاگرا برپا میشه صدای بوق و سوت و ترقه گوش فلک رو کر می کنه،زکیه هم با تمام وجود توی بوق شیپوری فوت می کنه!،در همین موقع یه خانم چادری به رزیتا و زکیه نزدیک میشه،رزیتا به زکیه می گه: نگاه اصغر خانم هم داره میاد فوتبال ببینه!
خانم چادری به رزیتا و زکیه که می رسه مودبانه بهشون میگه :
-دخترم وضعیت حجاب شما مناسب نیست،با من تشریف بیارین توی مینیبوس ارشادتون کنم!
تمام استادیوم،کلاس خیاطی،رئیس جمهور،پدر و مادر،خانم چادری و... دور سر زکیه می چرخن اما دیگه خیلی دیر شد،زکیه رو درحالی که غش کرده به مینیبوس انتقال میدن...
24 ساعت بعد سر یه چارراه دو پسر کنار هم واسادن و دارن بلوتوث بازی می کنن:
-کلیپ جدید چی داری؟
+ کلیپ اون دختره رو که دم در آزادی غش کرده بوده و انداختنش توی مینیبوس رو دیدی؟
- اااااااا چه جالب،نه ندیدم بفرست...
....

(بی ربط: دانلود کنید موزیک زیبای دل دیونه شادمهر عقیلی)





نوع مطلب : قصه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 مرداد 1386 :: best

شب بود و ستاره های آسمان بر یکدیگر چشمک می زدند ، زکیه در حالی که بر تخت حیاط نشسته بود بر چیزی فراتر از ستاره ها فکر می کرد:
زکیه:مادر،مرا در خانه ماندن و یانگوم دیدن بس ضدحال می باشد،دیگر قفس خانه نتواند مرا در خویش نگه دارد
مادر:دخترم،مرا دست بس بی نمک است!پس کلاس خیاطی سبیه حاج محمود ،کلاس آشپزی زهرا خانم و....چیست که تو این چنین بی تابی می کنی؟
زکیه:نه مادر،اینگونه کلاس ها برای من روتین گشته و دیگر مرا فاز نمی دهد، من به تماشای فوتبال علاقه پیدا کردم
مادر:بر تو ایرادی نیست،می توانی از تلویزیون پلاسمای94 اینچی که پدرت تازه خریده استفاده کنی،اما به گونه ای پنهانی که او نفهمد تو فوتبال نگاه می کنی،زیرا دیدن پای برهنه فوتبالیست ها بر زنان حرام می باشد
زکیه:نه مادر نه،تلویزیون نمی خواهم،می خواهم پرچم قرمز و آبی به دست گیرم و با رزیتا به استادیوم بروم و از آنجا فوتبال را نگاه کنم و با دیگر تماشاچیان از حال و احوال مادر مهاجم خودی گرفته تا شیر سماور و... صحبت کنیم،رزیتا چند باری به صورت مخفی با لباس مبدل اینکار را کرده و می گوید خیلی فاز می دهد،حال هم که اینکار قانونی شده و خود رئیس جمهور دستور ورود زنان را به استادیوم داده...مادر کجایی؟؟؟
مادر که فکر نمی کرد دختر آفتاب مهتاب ندیده اش که زیر ذره بین بزرگ شده اینگونه سخن بگوید و اینچنین درخواست هایی داشته باشد قالب تهی کرد و کف حیاط پهن شد،زکیه بلافاصله مقداری از آب حوض بر رخسار مادر ریخت تا او را به هوش بیاورد که صدای چرخش کلید در قفل در آمد و پدر وارد شد و آتش شوق زکیه برای رفتن به استادیوم به زیر خاکستر رفت...ادامه دارد

(بی ربط: دانلود کنید موزیک زیبای من و تو فرزاد فرزین)





نوع مطلب : قصه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   



مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :