تبلیغات
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی - مطالب خاطره
 
خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی
شنبه 1 آبان 1389 :: best

 

روز  وصل    دوستداران   یاد   باد***یاد  باد  آن  روزگاران  یاد  باد
كامم از تلخى غم  چون  زهر  گشت***بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گر چه   یاران   فارغند از  یاد   من ***از من ایشان  را هزاران یاد باد
مبتلا     گشتم    درین   بند  و  بلا***كوشش آن  حق گزاران  یاد باد
گرچه صد رود است در چشمم مدام***زنده  رود و باغ كاران یاد  باد
راز  حافظ   بعد ازین   ناگفته  ماند***ى دریغ  از راز داران  یاد  باد

(دانلود کنید موزیک زیبای قلب یخی )





نوع مطلب : حرفهای روزانه، خاطره، جدى جدى، قصه، عمومی، گاهی می اندیشم!!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 دی 1387 :: best

(من و  بچه های یگان،ارتفاعات تلو بهمن 86 )

به همین سادگی زمان گذشت و گذشت تا امروز یكسال خدمت شدم!پارسال این موقع با سری كچل و ترسی از دنیای ناشناخته توی اتوبوسی بودم كه به سمت تهران می رفت تا مارو تحویل پادگان بده!، 2 ماهی كه تك تك ثانیه هاش خاطره شد، خاطره های هرچند سخت اما دلنشینی كه می دونم هیچ وقت دیگه تكرار نمیشه... روز اولی كه رسیدیم پادگان و همون اول یه هفته مرخصی دادن و من تنها موندم و 3و4 تا ساك پر از وسایل و لباس نظامی و دلهره یه تهران بزرگ كه اولین بار بود می دیدمش ...راهپیمایی فرسایشی هنگ توی كوه های پوشیده از برف تلو در حالی كه اسلحه بدوشمون بود و توی یه صف بودیم و هر از چندگاهی از قمقممون مثه توی فیلما آب می خوردیم... صدای وحشتناك تیراندازی نفر بغلی و لگد جانانه اسلحه ژ3 ...نمره "خیلی خوب" فرمانده پادگان به رژه كه قند توی دلمون آب می كرد...شبهای نگهبانی كه نصف شب پاسبخش بیدارت می كرد و از جای گرم و نرمت باید می رفتی بیرون توی سرمای -15 درجه (دمای فریزرمون!) نگهبانی می دادی...دور هم نشستنای بعد از ظهر و كلوچه و چایی خوردن... پاهایی كه شب واسه محكم كوبیدنش بدجوری درد می كرد...پوكه بی انصافی كه توی میدون تیر توی برفا گم شده بود و مارو 1 ساعت توی سرما الاف خودش كرد...درمانگاه پادگان كه برخلاف بیرون نماد مهربانی و خوشی و استراحت بود...حاج آقا زارعی روحانی پادگان كه حلال مشكلات بچه ها بود و همه افسرها ازش حساب می بردن...سوپ شلغم شبای پنجشنبه كه بوی گوسفند و روستا رو واسه آدم تداعی می كرد...دفترچه های مهربون آبی رنگ مرخصی كه هروقت یه مهر جدید می خورد حكم نامه آزادی موقت آدم رو داشت...پیتزافروشی سر چهارراه دوم تهرانپارس كه ناپرهیزی ما سربازا بود...و خیلی چیزای دیگه كه همشون خاطره شدن واسه همیشه... ایكاش بیشتر قدر این دوره رو می دونستم اگه یه بار دیگه برم می دونم چیكار كنم! اگه یه بار .....

(دانلود کنید موزیک زیبای چشم انتظار  احد و میثم)





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 آذر 1387 :: best
سوتی جز جدایی ناپذیر زندگی ما آدماست و کسی پیدا نمیشه که بگه من سوتی ندادم و نمی دم! بعضی از این سوتی ها توی جمع تابلو میشه و باعث شادی و خرسندی جمع میشه! مدل دیگه سوتی هم سوتی شخصیه! یعنی خودت سوتی می دی اما کسی از سوتی دادنت خبر نمیشه و خودت تنها می تونی به خودت بخندی! حالا من اومدم چندتا از این سوتی های یه نفرمو بهتون بگم تا دور هم لحظات شادی رو داشته باشیم! :
1-یه روز که داشتم رانندگی می کردم سر یه چهارراه که رسیدم یه لحظه چراغ راهنمایی رو نگاه کردم دیدم قرمزه و واسادم،همچین که واسادم دیدم دوتا ماشین با سرعت زیاد با بوق ممتد از کنارم رد شدن، با خودم گفتم عجب آدمای بی شعوری، خودش که از چراغ قرمز رد میشه هیچی واسه منم بوق میزنه که رد شو! که یهو چشمم به چراغ راهنمایی افتاد، بله چراغ ، قرمز چشمک زن بود و من همچنان ایستاده بودم!!!
2-یه روز دیگه هم که بازم داشتم رانندگی می کردم توی کوچه خونمون به یه چاله رسیدم،نمی دونم چی شد با خیال راحت جای اینکه فرمون رو بچرخونم و چاله رو رد کنم برای چاله بوق زدم!
3-توی جاده بین نهبندان و سربیشه بودم که گوشیم زنگ خورد،دوستم بود که از زاهدان تماس گرفته بود(خط من همراه اول و خط دوستم ایرانسله) با اشتیاق و هیجان زیاد بهش گفتم اااا ایرانسل توی این بیابون چه خوب آنتن میده!
4-با یکی از دوستام می خواستم برم دانشگاه (خونه این دوستمون هم بین راه دانشگاهه) باهاش تماس گرفتم که میام دم در خونتون از اونجا باهم بریم دانشگاه که گفت من خودم دانشگاه هستم بیا اینجا، منم به مقصد دانشگاه تاکسی گرفتم و تو فکر و خیال بودم که به خونه دوستم رسیدم و سریع به راننده گفتم اقا بی زحمت من پیاده می شم، با افتخار به خودم که یادم مونده بود که در خونه دوستم پیاده بشم تا باهم بریم دانشگاه رفتم در خونشون اما وقتی در خونشون رسیدم یادم اومد که گفته بود بیا خود دانشگاه نه خونه! دوباره اونهمه مسیر رو برگشتم و یه ساعت منتظر تاکسی...!
5-واسه خرید شلوار به یه بوتیک تقریبا شلوغ رفته بودم و مدل مورد علاقمو انتخاب کردم و از فروشنده سراغ اتاق پرو رو گرفتم اونم با انگشت اتاق پرو که درش باز بود رو بهم نشون داد،منم با تعجب دیدم یه نفر داخل اتاق پرو روی صندلی نشسته به فروشنده گفتم اون اتاق که پره! بعد فهمیدم اونی که داخل اتاق پرو دیده بودم تصویر دوست فروشنده بود که توی آینه اتاق پرو افتاده بوده !
6-داخل اداره با همکارا بودیم که یکی از همکارا رفت عبای آخوند ادارمونو پوشید و اومد پیشمون، منم که ذوق زده شده بودم به آخوند اداره گفتم: حاج آقا ببینین آقای ... شنل شما رو پوشیده!!! (این یکی عمومی بود!)

( بی ربط : دانلود کنید موزیک زیبای واسه اینه حمید عسکری)





نوع مطلب : حرفهای روزانه، خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 آبان 1387 :: best

آبان که میشه همه یاد 13 آبان و 8 آبان و استکبار جهانی و حسین فهمیده میفتن که خودشو پرت کرد زیر تانک*و... فکر کنم اولین نفری که استکبار و مبارزه با استکبار رو درک کرد خود من بودم! اون زمان که آمادگی* می رفتیم توی کلاسمون 2تا جناح سیاسی اقتصادی نظامی وجود داشت که سعی می کردن بچه های کلاس رو جذب کنن و برای مواقع حساس یارگیری کنن و زیر سلطه خودشون ببرن مثلا سردسته یه گروه به یکی از بچه ها فشار میاورد که چرا موشک کاغذی که میسازی مثل موشک کاغذی ایه که گروه مقابل میسازه،باید مثل موشک های ما بسازی!(عین واقعیته!) یا اون یکی گروه گیر می داد که هرچی ما می گیم نقاشی بکشین،کلاس هم که خر تو خر بود کسی به کسی کاری نداشت و خانم معلم هم سقف رو نگاه می کرد...یکی از این عوام که زیر یوق ستمکاری استکبار شرق و غرب بود بنده حقیر بودم! که علاوه بر دستورات بالا باید آذوقه(آذوغه؟آزوغه؟) رئیس رو هم تامین می کردم! و هرچی رئیس میل داشت روز قبلش بهم می گفت تا فرداش براش بخرم! و منم بدون چون و چرا عمل می کردم و فرداش آویزون مامان بابا می شدم تا خوراکی مورد نظر رو برام بخرن! یه روز رئیس آخر وقت بهم گفت فردا باید برام آب سیب بخری،ما هم که نمی تونستیم رو حرف رئیس حرف بزنیم گفتیم چشم و با ترس و لرز راهی خونه شدیم،فرداش که شد و با مامانم راهی کلاس شدم در سوپرمارکت کنار مدرسه که رسیدیم بهش گفتم باید برام آبمیوه بخری،مامانم هم کلی اصرار که پسرم کلی خوراکی تو کیفت گذاشتم اینقدر هله هوله نخور.. ما هم که کوتاه نمی امدیم و زدیم زیر گریه و آخرش گفتیم اگه آبمیوه رو نبرم مدرسه فلانی اذیتم می کنه...! بله اینجا بود که موضوع لو رفت و با اومدن مامانم به مدرسه و مذاکرات بعدی گوش استکبار کشیده شد و من تونستم در استقلال کامل هر مدل موشکی بسازم و هر نقاشی که می خوام بکشم و خوراکی هامو تنها تنها با خیال راهت بخورم...!
ایکاش الان هم یکی پیدا می شد گوش استکبار رو بکشه تا دیگه خوراکی هامونو نخوره و بهمون دستور نده که چی بپوش ، چیکار بکن،چیکار نکن...!
----------------
زیر تانک رفتن حسین فهمیده: از لحاظ علمی کاری کاملا بی فایده،چون نارنجک بعد از انفجار به ترکشهای کوچکی تقسیم می شود که بر علیه نفرات پیاده کاربرد دارد و هیچ خطری برای ماشین های رزمی سنگین به وجود نمی آورد.(نقل قول از افسر ارتش در دوره آموزشی)
آمادگی: کودکستان سابق

(بی ربط: دانلود کنید موزیک زیبای تقدیر  شادمهر عقیلی)





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 مهر 1387 :: panteon

سلام امیدوارم ماه رمضون خوبی رو سپری کرده باشید مخصوصا شبهای قدر!

اما من هنوز فلسفه ی گریه تو شب قدر رو نفهمیدم متاسفانه من هر کار می کنم گریم نمی یاد .شاید واسه اینه که این مداحا خودشون خیلی مصنوعی گریه می کنن شایدم واسه خاطر حرفهایی هست که می گن اصلا دید آدم و نسبت به معصومین عوض می کنن (نابود میکنن)

من شبهای قدر طبق روال قرآنمو می خوندم .جوشن کبیر و دعای مجیر و شاید کمی ابوحمزه ثمالی

یک شب خالم پیش ما بود تا جمعیتی دعا بخونیم(۱- به علت تهدیدات گروه عبدالمالک بیرون و مسجد نرفتیم.

۲-همه چیمون باید جمعیتی باشه تولد و عزا و دعا...)

موقع قرآن به سر خالم گفتن تو نمی ذاری (من عازم تختخواب بودم)  گفتم خاله من خوابم دعاهامم خوندم بی خیال

خال اصرارو اینکه اگه نخونی دعاهات قبول نیست و اصلش همین قرآن به سر هست و باید گریه کنی و

نهایتا ما نشستیم قرآن به سر....

خدایا شیخ چرت وپرت می گفت منم گریم نگرفته هیچ خندمم گرفته  یک خواهر شدیدا مذهبی هم دارم از اینایی که نماز شب می خونه اون با دقت گوش می کرد اما گریه نمی کرد.

هی خودمو کج میکردم تا چشم به بقیه نیفته که شدیدا خندم گرفته بود رسید به امام رضا آخ اعوذ بالله حاج آقا چه حرف مفتی از قول امام (ع) و خادماش گفت و در حال گریه حواسش به میکروفون نبود با حالت خیلی عادی و بشاش به کناریش گفت برو یک لیوان آب بیار من که هم نقل ایشون هم تغییر حالتش شدیدا متعجبم کرده بود تو همون تاریکی هال خونه یک نگاه زیر چشمی به خواهرم کردمو هردومنفجر شدیم و و .....وای باقی قضایا رو خودتون حدس بزنید 





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 مهر 1387 :: best

دوباره ماه مهر اومد و با خودش پاییز زیبا رو آورد ، ماه مهر ماه مهربان ماه مدرسه ، یادش بخیر روز اول مهر همیشه خاطره انگیزترین و بیاد ماندنی ترین روز سال تحصیلی بود ، اولین مهری که رفتم مدرسه سال اول دبستان بود ، مامانم دستمو گرفت و برد مدرسه ، وااای عجب جایی بود چقدر شلوغ ازکودکستان هم شلوغ تر!بچه ها تو حیاط مدرسه ول بودن و معلم های خانم هم گوشه حیاط جلسه گرفته بودن،مامانم منو برد پیش معلم ها تا منو با معلم سال اول آشنا کنه،بعد از سلام و احوال پرسی با تموم معلم ها رو به من کرد و گفت به معلمت سلام کن،منم دستمو طرف خوشگلترین معلم دراز کردم و گفتم سلام! که مامانم گفت نه عزیزم ایشون معلمت نیست،خانم موسوی معلم سال اولته...!

خدا حفظش کنه خانم موسوی معلم کلاس اول ، همسایه 2 خونه اونورترمونه و همیشه میبینمش چند وقتیه خیلی پیر و شکسته شده انشالله 100 سال دیگه چهره خندونش رو ببینم(یک تیر و 2 نشان!) ، بعد از پدر مادر معلم ها بیشترین حق رو گردن ما دارن کسایی که می سوزن تا بسازن...

(بی ربط: دانلود کنید موزیک زیبای التماس نریمان)





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   



مدیر وبلاگ : best
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :