خاطرات واقعی و داستان های من درآوردی http://kalekadoo.mihanblog.com 2017-07-27T17:30:12+01:00 text/html 2016-07-22T01:09:10+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best مرداد http://kalekadoo.mihanblog.com/post/389 مرداد همیشه یه ماه مهربون بوده، وسط لذت تعطیلات تابستونی مدرسه بوده، وقتی که سختی های مدرسه فراموش شده بوده و استرس سال تحصیلی جدید هنوز نرسیده! انگار نه انگار مدرسه ای هم بوده! ماه سفر ، وقتی همه چی رو میذاشتی و گوشه ماشین تابلوها رو میشمردی، ماهی که خورشید هم یکم کوتاه میاد، یه زنگ تفریح... سلام ماه قشنگ... text/html 2016-06-23T09:25:34+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best من http://kalekadoo.mihanblog.com/post/388 <font face="Mihan-IransansLight" size="1">در من کوچه ایست که با تو در آن نگشته ام</font><div><font face="Mihan-IransansLight" size="1">سفریست که با تو هنوز نرفته ام</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="1">روزها و شب هاییست که با تو به سر نکرده ام</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="1">و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight"><br></font></div> text/html 2016-06-07T10:56:53+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best پستچی http://kalekadoo.mihanblog.com/post/387 <div><font size="1">عاشقانه</font></div><div><font size="1"><br></font></div><div><font size="1">چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.</font></div><div><font size="1">خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.</font></div><div><font size="1">از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.</font></div><div><font size="1"><br></font></div><div><font size="1">تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!</font></div> text/html 2016-05-31T23:30:37+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best یکی بود یکی نبود http://kalekadoo.mihanblog.com/post/386 یکی بود یکی نبود... قصه ما همیشه اینجوری بود....اون یکی نمیدونست اونه بود و نبود....تا یه که روز لب دریا نشسته بود...دید یه نامه تو تنگ کبود.... توی تنگ کوچیک نوشته بود..............................................<br>جای خالی رو شما پر کنید.!<br> text/html 2016-01-27T05:49:08+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best می دانم http://kalekadoo.mihanblog.com/post/385 <div align="center">میدانم<br> از غم دل ست و افكار من <br>كه چنین میگذرد <br> روز برمن و روزگار من<br>می بینم<br>خورشید بر سر پیمان <br>درخت سایه گستر و زیبا<br>زمین و آسمان<br> همه سرچشمه ی مهر<br>و مهربان<br>می شنوم باز<br>پرنده ای كه تنها<br> سر ساقه گل گلدان <br>نغمه كرده ساز <br>خوش ست حال و هوای روزگار<br> كر نجوشد اشك سرخ <br> در چشمه ی روشن افكار </div> text/html 2015-06-07T00:27:22+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best دست هایی به اسمان http://kalekadoo.mihanblog.com/post/384 <font size="2">و پارو می زنیم و پارو می زنیم و دستی نداریم تا بر اسمان دراز کرده تا همراهی بی نهایت داشته باشیم....<br>و دستی دراز می کنیم تا دعا کنیم اما دلی نداریم از ناامیدی و بی حرکتی قایقمان...</font><br> text/html 2014-04-13T14:52:53+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best خواب شیرین http://kalekadoo.mihanblog.com/post/383 <span style="font-size: 11px;">در سخت ترین شرایط آمدی,یک بار,یک ساعت,یک شب,یک رویا و من یک عمر با احساس آن"یک" خوش بودم و به آسمانها رفتم....</span> text/html 2014-02-19T23:10:19+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best آدم بزرگ ها http://kalekadoo.mihanblog.com/post/382 <span style="font-size: 11px;">اگر به آدم بزرگ ها بگویی:"من خانه ای زیبا با آجرهای صورتی که گلدان های شمعدانی پشت پنجره اش بود و کبوتر پشت بامش دیدم" هرگز قادر نیستند چنین خانه ای را در ذهنشان تصور کنند. باید به آنها بگویی:"خانه ای به ارزش صدهزار پوند دیدم".آن وقت می گویند:"اوه چه قشنگ...!" (قسمتی از کتاب شازده کوچولو)</span> text/html 2014-01-01T07:07:10+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best کاشکی http://kalekadoo.mihanblog.com/post/380 <span style="font-size: 11px;">چقدر زیادن ادمایی که هستن ولی خودشون نیستن,میخواستن باشن اما نذاشتن که باشن,یادشوم رفته ارزوهاشون,به کوچیکیشون عادت کردن و نشستن پشت یه دیوار بلند به اسم مدارا,کاشکی قانونی نبود که دست و پای ما رو بگیره,کاشکی ادما هم بال داشتم(پستی در صف پمپ بنزین)</span> text/html 2013-12-30T01:13:16+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best خورشید http://kalekadoo.mihanblog.com/post/379 <font size="2">امروز روزیست مثل تمام روزها,امروز هم خورشید بدون خستگی پرتوی مهربانیش را بر ما نامهربانان میتاباند,کاش خورشید بودیم تا اگر &nbsp;نوری داغ داریم دلی داغ هم داشته باشیم,نه اینکه مخلوطی از سرما و گرما کنار هم باشیم.ف</font> text/html 2013-10-30T01:26:03+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best کپسول گاز http://kalekadoo.mihanblog.com/post/378 <P>صبح چند روز پیش توی خیابون بودم که دیدم یه پسربچه دوره گرد همراه یه مرد نابینا روزنامه میفروشه، اومد پیشم و بهم گفت روزنامه بخر! قیمت روزنامه 700 تومن بود، منم یه هزاری بهش دادم و روزنامه رو گرفتم و گفتم بقیش مال خودت!..... غروب آفتاب شده بود و منم با کپسول خالی گاز توی خیابون دنبال گاز می گشتم(ما مث شما نیستیم که شهرمون لوله کشی گاز داشته باشه! ) رفتم و رفتم تا به یه ماشین گاز رسیدم،کپسول خالی رو دادم بالا و کپسول پر رو گرفتم،خواستم پولشو حساب کنم دیدم ای دل غافل که هزار تومن پول کم دارم! به یارو گفتم واسا برم عابر بانک،&nbsp; اونم در حالی که باقیمونده پول یکی دیگه رو می داد گفت برو عمو دیره می خوام جم کنم برم! خلاصه ما هم که دیدیم راهی نیست گفتم پس کپسول خالی رو بده فردا میام می گیرم، آقایی که کنارمون بود و بقیه پولشو از آقای گازی گرفته بود دلش بحالم سوخت و گفت بیا آقای گازی،این باقیمونده پول من رو بذار رو پول این آقا پولش جور شه کپسولشو ببره! آقای گازی پول رو گرفت و شمرد، 700 تومن بود! رو کرد به من و گفت، ایرادی نداره،بقیش مال خودت!...! ! !</P> <P>نتیجه گیری:</P> <P>1-دست خدا بسیار نزدیک است،همین دور و برا،همیشه می بینیم اما همیشه حواسمون نیست!</P> <P>2- به کسی کمک نکنید! چون خودتون نیازمند اون پول میشید!</P> text/html 2013-10-13T01:38:13+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best نرمش http://kalekadoo.mihanblog.com/post/377 اینهمه سر صبح تو سرمای 200 درجه زیر صفر نرمش کردیم، سر صف تو سرما، تو گرما، تو راهنمایی، تو دبستان ... اما حیف که هیچکدوم قهرمانانه نبود که جواب بده! ای بخشکی شانس که این یه نکته رو یادمون رفته بود! text/html 2013-04-06T05:30:45+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best فروردین http://kalekadoo.mihanblog.com/post/376 فروردین،نو شدنی تازه از فصلی تازه، دیگه هیچ چیز روتین نیست! همه چی در حال انفجاره! وقت کم و ساعت مثل فرفره! شاید بعدا گفتم! شاید نه! البته فکر نکنم کسی مشتاق باشه، هست؟ text/html 2012-08-30T12:39:42+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best این روزها http://kalekadoo.mihanblog.com/post/375 این روزها که می گذرد بدجوری خسته هستم، دلم می خواد تو یه باغ بزرگ و سر سبز باشم با یه خونه، هی بخوابم و زیر درخت دراز بکشم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.... text/html 2012-01-31T17:17:46+01:00 kalekadoo.mihanblog.com best جیب بر http://kalekadoo.mihanblog.com/post/374 <FONT size=2>امشب می خوایم به صورت ساده چندتا احساس ناخوشایند رو مرور کنیم! تا حالا شده:<BR>- 2و3 ساعت علاف بشین؟<BR>- جیبتونو بزنن؟<BR>- کسی که جیبتونو زده بشناسین اما نتونین کار خاصی بکنین؟<BR>- جیبتونو یه آدم تحصیل کرده زده باشه؟<BR>- در حالی که مریض هستین جیبتونو زده باشن؟ <BR>- کسی که جیبتونو زده ادعای کار درستی و روشنفکری و باکلاسیش هم بشه؟<BR>- افراد زیادی رو ببینین که توی صف وایسادن تا جیبشونو بزنن؟<BR>اگه همه اینا باهم واستون اتفاق بیفته چی؟ واقعا غیرقابل تحمله! اما متاسفانه کاری هست که به تعداد بی شمار داره اتفاق میفته! با تمام احترامی که برای پزشکان زحمت کشی که خودشونو وقت مریض ها کردن بالا 80% پزشک ها همه موارد بالا رو در آن واحد انجام می دن و می گن نفر بعد! جای تاسفه که یه پزشک یه بیمار رو به عنوان یه منبع پول می بینه و حریص هست برای تعداد بیشتر و بیشتر و بیشتر! بدون توجه به کیفیت و شرایط مریض! واقعا شرف داره دزدی که توی خیابون کیف آدم رو می زنه که آدم خیالش راحته که دزد کیفمو زد، اما یک دکتر...<BR>دکتر بودم، ویزیت شدم.</FONT>